تبلیغات
قصه عشق - آری
قصه عشق

لعنت بر آشنایی و نفرین بر جدایی

ماه در اوج آسمان می رود

و ما در گوشه ای از شب

همچنان به گفت و گوی دستها گوش فرا داده ایم

و ساکتیم و در چشم های هم یکدیگر را می خوانیم ،

در چشم های هم یکدیگر را می بخشیم

و من همه ی دنیا را در چشمان او می بینم

و او همه ی دنیا را در چشم های من می بیند

و ما در چشم های یکدیگر ساکتیم

و در چشم های هم می شنویم

و در چشم های هم یکدیگر را می شناسیم

و در چشم های هم یکدیگر را می بینیم

و چشم در چشم هم

و گوش به زمزمه ی لطیف و مهربان دست ها خاموشیم

و ماه در اوج آسمان می رود

و او در چشمان می خواند که :

حرف های دست ها می شنوی؟

زبان دست ها را می فهمی؟

و من در چشم های او میخوانم که میگوید:

آری میشنوم!

آری میفهمم ،

چه خوب !

 

دست ها چه خوب با هم حرف می زنند!


نوشته شده در چهارشنبه 8 دی 1389 ساعت 10:49 ق.ظ توسط نظرات | |


: