تبلیغات
قصه عشق - بهار عشق
قصه عشق

لعنت بر آشنایی و نفرین بر جدایی

 

 

از کدامین سرزمین پا به قلب تنهای من نهادی

 

که با آمدنت بهار را به کلبه قلبم باز گرداندی؟!!!

 

گویی تو خود بهاری و شاید تابستانی ...

 

که با گرمای وجودت یخهای قلبم را آب نمودی...

 

چشم هایت زیباترین ترانه را برایم می خوانند...

 

ای بهار عشق...

تا ابد در قلبم جاودانه بمان...


نوشته شده در یکشنبه 28 اسفند 1390 ساعت 03:56 ب.ظ توسط نظرات | |


: