تبلیغات
قصه عشق - مرداب و نیلوفر
قصه عشق

لعنت بر آشنایی و نفرین بر جدایی

یه روز وقتی به گل نیلوفر نگاه می کردم ترس تموم وجودمو

 

 برداشت که شاید منم یه روزمثل گل نیلوفر تنها بشم. سریع از کنار

 

 مرداب دور شدم. حالا وقتی که میبینم خودم مرداب شدم دنبال یه گل

 

نیلوفرمی گردم که از تنهایی نمیرم و حالا می فهمم گل نیلوفر

 

 مغرور نیست اون خودشو وقف مرداب کرده .

 

ای نیلوفر زیبای من وقتی که در شاخ شاخ نگاهم پرنده های

 

 غریب اشک لانه کردند موقعی که بهار صبح کوفته و

 

 کوبیده سر به درگاه خاکین قلبم سائید انگاه بود که در خود

 

احساس یاس و نا امیدی داشتم در تجسس مونسی بودم

 

 که ناگهان نسیمی وزید و پرده های پنجرهی قلبم را کنار

 

 زد و عطر آیین عشق را به خاکروبه های دیواره قلبم رساند.

 

 آنگاه بود که تو آمدی و مرا از کسالت رهائی دادی .

 

پس ای عشق ای غریبه امروز با صبر و متانت

 

 به تو میفهمانم که... دوستت دارم.


نوشته شده در دوشنبه 30 بهمن 1391 ساعت 11:36 ب.ظ توسط نظرات | |


: