تبلیغات
قصه عشق - كسی كه سالهاست رفته...
قصه عشق

لعنت بر آشنایی و نفرین بر جدایی

 

دوست داشتن چه لغت غریبى است...

چه سخت است كسی را دوست داشته باشی...

اما نتوانى به او...نتوانی فریاد بزنى...كه...دوستت دارم...

 شاید غرورت به تو اجازه نمیدهد...فریاد بزنی كه دوستت دارم...

شاید خجالت میكشى از او...

شاید میترسى...آری ترس...ترس از اینكه او تورا دوست نداشته باشد...

شاید هم ترس از دست دادن او...

 سكوت میكنى و سالها دلت صندوقچه دوست داشتن او میشود...

 و خود میدانى و خود كه دوستش دارى... و همین طور دوستش میدارى در دل و بس. ..

روزى به خود مىآیى كه كنارت نمیابیش... وجودش را حس نمیكنى...

فقط خاطره اى شده است براى تو...

 عكس شده است بر لب طاقچه اتاق... و اسمى كه یادش كنى...

آرى او از كنارت مىرود...مىرود...مىرود... كجا؟؟؟

بارها مىپرسى...از خودت...از اطرافبانت... اما...او رفته است...

نه پیش شخصى خاص...بلكه به آسمان!!!

 نیست كه فریاد بزنى...دوستت دارم...

وای كاشها...اى كاشهایى كه مىماند... اى كاش....اى كاش...فریادهایم بلدتر بود...

 تا این همه عذاب را به دوش نمىكشیدم...اى كاش


نوشته شده در پنجشنبه 3 اسفند 1391 ساعت 11:18 ب.ظ توسط نظرات | |


: