تبلیغات
قصه عشق - آخر ای دوست نخواهی پرسید
قصه عشق

لعنت بر آشنایی و نفرین بر جدایی

آخر ای دوست نخواهی پرسید


كه دل از دوری رویت چه كشید


سوخت در آتش و خاكستر شد


وعده های تو به دادش نرسید


داغ ماتم شد و بر سینه نشست


اشك حسرت شد و بر خاك چكید


آن همه عهد فراموشت شد


چشم من روشن و روی تو سپید


جان به لب آمده در ظلمت غم


كی به دادم رسی ای صبح امید


آخر این عشق مرا خواهد كشت


عاقبت داغ مرا خواهی دید

دل پر درد مرا مشكن دوست


كه خدا بر تو نخواهد بخشید....

نوشته شده در پنجشنبه 4 شهریور 1389 ساعت 04:58 ب.ظ توسط نظرات | |


: