تبلیغات
قصه عشق - عاشقی و دیوانگی
قصه عشق

لعنت بر آشنایی و نفرین بر جدایی

تا به کی آخر چنین دیوانگی


پیلگی بهتر از این پروانگی


گفتمش آرام جانی ؟ گفت : نه

گفتمش شیرین زبانی ؟ گفت : نه

گفتمش نا مهربانی ؟ گفت : نه

می شود یک شب بمانی ؟ گفت : نه

دل شبی دور از خیالش سر نکرد

گفتمش افسوس او باور نکرد

خود نمی دانم خدایا چیستم !

یک نفر با من بگوید کیستم !

بس کشیدم آه از دل بردنش

آه اگر آهم بگیرد دامنش

با تمام بی کسی ها ساختم

وای بر من ساده بودم باختم

دل سپردن دست او دیوانگی ست

آه غیر از من کسی دیوانه نیست

گریه کردن تا سحر کار من است

شاهد من چشم پر خون من است


نوشته شده در شنبه 6 شهریور 1389 ساعت 03:52 ب.ظ توسط نظرات | |


: