تبلیغات
قصه عشق - عشقولانه
قصه عشق

لعنت بر آشنایی و نفرین بر جدایی

اگر یه موقع چشمت و باز کردی و دیدی که

 تو یه اتاقه تنگ و تاریکی که از دیوارش خون

میاد و تنهایی نترس چون تو تو قلب منی

 

چشماتو دایورت کردی رو قلبم خیالی نیست ...


حداقل از رو ویبره درش بیار تا اینقدر دلمو نلرزونه

 


نوشته شده در سه شنبه 23 شهریور 1389 ساعت 03:45 ب.ظ توسط نظرات | |


: